مؤسسه قرآن و عترت علی بن موسی الرضا (ع)

.:: یا علی بن موسی الرضا (ع) ::.

نقطه ای که اوج پیروزی یزید به حساب می آمد همان اوج شکست یزید شد. در همان جایی که در اوج فخر فروشی و مغرور از پیروزی بود بزرگترین شکست را متحمل شد؛ چراکه زینب کبری سلام الله علیها به اذن امام زمانش حضرت سجاد در دربار یزید و در قلب دشمن ایستاد و در مکانی که سال ها دستور سب و لعن علی علیه السلام می شد به یزید نهیب زد و دختر علی بن ابیطالب حیدر کرار خطبه ای رسوا کننده در دربار یزید خواند و یزید را به گونه ای رسوا کرد که یزید به دنبال راهی می گشت تا گناه کشته شدن امام حسین علیه السلام را از دامن خویش پاک کند.

 آری طنین فریاد زینب کبری کاخ سبز یزید را بر سر او خراب کرد، آنگه که زینب فریادش بلند مى‏ شود: «اظَنَنْتَ یا یَزیدُ حَیْثُ اخَذْتَ عَلَیْنا اقْطارَ الْأرْضِ و افاقَ السَّماءِ فَاصْبَحْنا نُساقُ کَما تُساقُ‏ الْاسارى‏ انَّ بِنا عَلَى اللَّهِ هَواناً وَ بِکَ عَلَیْهِ کَرامَةً؟ ‏ شَمَخْتَ بِانْفِکَ!) « بحارالانوار، ج 45/ ص 2». اى یزید! خیلى باد به دماغت انداخته ‏اى تو خیال مى‏ کنى اینکه امروز ما را اسیر کرده‏ اى و تمام اقطار زمین را بر ما گرفته ‏اى و ما در مشت نوکرهاى تو هستیم، یک نعمت و موهبتى از طرف خداوند بر توست؟! به خدا قسم تو الآن در نظر من بسیار کوچک و حقیر و بسیار پست هستى و من براى تو یک ذره شخصیت قائل نیستم.

از آنجا که تبلیغات و سیاست های وسیع و گسترده بنی امیه باعث شده بود که اهل شام و بسیار ی از بلاد حق و حقیقت اسلام را متجسّد در بنی امیه می دانستند حرکت کاروان اسرا این بت بزرگ را برای همه حق جویان شکست تا راه هدایت باز باشد .

آری! ابراهیم نبی با شکستن بت ها و فهماندن این مطلب که بت ارزش پرستیدن ندارد در جنگش با نمرود زمان پیروز شد اگر چه او را نمرودیان در آتش انداختند. هرچند که به فضل الهی آتش گلستان شد اما اگر آتش گلستان هم نمی شد باز پیروز  این جنگ حضرت ابراهیم بود. هر چند تقدیر الهی این بود که بت سقیفه و زمام داران سقیفه تبار در طوفان بلایا توسط اهل بیت شکسته شود.

 زینب کبری به این حقیقت بزرگ در دربار یزید اشاره کرده و با صدایی بلند شکست ناپذیری جبهه حق را اعلام کرد. در پایان فرمایشاتش این‏طور بیان می کنند:«یا یَزیدُ! کِدْ کَیْدَکَ وَ اسْعَ سَعْیَکَ ناصِبْ جَهْدَکَ فَوَ اللَّهِ لا تَمْحوا ذِکْرَنا وَلا تُمیتُ وَحْیَنا» (بحارالانوار، ج 45/ ص 135). زینب علیها السلام به کسى که مردم با هزار ترس و لرز به او «یا امیرالمؤمنین» مى‏ گفتند، خطاب مى‏ کند که یا یزید! به تو مى‏ گویم: هر حقّه‏ اى که مى‏ خواهى بزن و هر کارى که مى‏ توانى انجام بده اما یقین داشته باش که اگر مى‏ خواهى نام ما را در دنیا محو کنى، نام ما محو شدنى نیست؛ آن که محو و نابود مى‏ شود تو هستى...

عبیدالله بن زیاد پس از کسب تکلیف از یزید بن معاویه در خصوص اسرای کربلا، دستور اعزام آن‌ها را به سوی شام صادر کرد. طبری می‌نویسد: «عبیدالله بن زیاد دستور داد زنان و کودکان حسین(ع) را آماده کنند و دستور داد طوق آهنین به گردن علی بن حسین(ع) نهادند. سپس آن‌ها را همراه محفز بن ثعلبه عایذی و شمر بن ذی الجوشن روانه کرد که پیش یزید بروند».

سید بن طاوس در مورد این واقعه می‌نویسد: «وقتی اسرای کربلا نزدیک شهر دمشق رسیدند، ام کلثوم نزد شمر بن ذی الجوشن رفت و گفت: ما را از دروازه‌ای ببر که تماشاچیان کمتر حضور داشته باشند و به سپاه بگو این سرها را از محل‌ها دورتر ببرند تا نگاه مردم کمتر به ما بیفتد. اما شمر در اثر خباثت و پلیدی که داشت دستور داد سرها را بالای نیزه‌ها زدند و در میان محمل‌‌ها قرار دادند و آنان را از میان تماشاچیان عبور دادند»

سهل بن سعد ساعدی ورود کاروان اسرا به دمشق را چنین توصیف کرده است: «به سوی بنت الهدی حرکت می‌کردم تا به دمشق رسیدم. شهر را دیدم با رودخانه‌های پر آب و درختان انبوه که بر در و دیوار آن پرده‌های زیبا آویخته شده بود و مردم شادی می‌کردند و زنانی را دیدم که دف و طبل می‌زدند! با خود گفتم شامیان عیدی ندارند که ما ندانیم. گروهی را دیدم که با یکدیگر سخن می‌گفتند. به آنان گفتم:« مردم شام عیدی دارند که ما از آن بی‌خبریم؟» گفتند:« ای پیرمرد، گویا تو بیابانگردی!» گفتم:« من سهل بن سعدم که محمد صلی الله علیه و آله را دیده‌ام.» گفتند:« ای سهل! تعجب نمی‌کنی که چرا آسمان خون نمی‌بارد؟ و زمین ساکنان خود را فرو نمی‌برد؟!» گفتم:« مگر چه شده؟» گفتند:« این سر حسین فرزند محمد است که از عراق به ارمغان آورده‌اند!» گفتم:« وا عجبا !! سر حسین علیه السلام را آورده‌اند و مردم شادی می‌کنند؟ آنان را از کدام دروازه وارد می‌کنند؟» اشاره به دروازه‌ای کردند که آن را «باب ساعات» می‌گفتند. در همان هنگام دیدم پرچم‌هایی یکی پس از دیگری نمایان شدند. ابتدا سری نورانی و زیبا را بر سر نیزه‌ای دیدم... بر امام زین العابدین و خاندان او سلام کردم و خود را معرفی نمودم. گفتنداگر می‌توانی چیزی به آن نیزه‌دار که سر امام را می‌برد بده تا جلوتر برود و اینجا نایستد که ما از تماشاچیان در زحمتیم!» رفتم و یکصد درهم به آن نیزه دار دادم که شتاب کند و از بانوان دور شود

یزید نهایت ظلم و اهانت را که می توانست در حق اهل بیت رسول خدا مرتکب شود انجام داد . چرا ؟ بی شک یزید در پی انتقام جویی از آل رسول الله به خاطر جنگ بدر بود. اجداد مشرک و کافر او در جنگ بدر و جنگ هایی که قریش با رسول الله داشت توسط امیرالمومنین  به درک واصل شده بودند . لذا یزید زمامدار اموی شام این کینه را در سینه داشت و آن  کینه را درباره اباعبد الله الحسین علیه السلام و اهل بیت او پرداخت. از این جهت است که یزید این کینه و بغض دیرینه را اینگونه با اعمال و گفتار خویش اظهار می کند.

درباره ورود اهل بیت به دربار او آورده اند: زنان و بازماندگان اهل بیت در حالى که با ریسمان به هم بسته شده بودند، به مجلس یزید آورده شدند. امام سجاد )علیه السلام) هنگام ورود، به یزید فرمودند: «تو را به خدا قسم می‌دهم اگر رسول خدا (صلى الله علیه وآله) ما را با ین وضع ببیند، فکر می‌کنى چه خواهد کرد» یزید دستور داد ریسمان‌ها را بریدند. سپس زنها را پشت سرش جاى دادند و آنگاه سر بریده امام حسین (علیه السلام) را مقابلش نهادند. چون زینب )علیها السلام) چشمش به سر برادر افتاد، گریبان خویش را پاره کرد و فرمود: «حسین عزیزم! اى محبوب رسول خدا! اى فرزند مکه و منا! اى پسر فاطمه زهرا ـ بانوى بانوان جهان ـ اى فرزند دختر مصطفى!» و تمام مجلس به گریه افتاد.

یزید با چوب به لب و دندان امام می‌زد و کینه خود را با اشعارى بدین مضمون ابراز می‌کرد: «اى کاش بزرگان طایفه من که در جنگ بدر کشته شدند، حاضر بودند و می‌دیدند که طایفه خزرج چگونه از شمشیر زدن ما به جزع آمده‏اند و می‌نالند تا از دیدن این منظره، فریاد شادى آنان بلند شود و بگویند: اى یزید! آفرین برتو! دستت درد نکند! ما بزرگان بنى هاشم را کشتیم و آن را به حساب جنگ بدر گذاشتیم. امروز در مقابل آن روز

اما یزید تنها توجه به یک انتقام جویی نژادی نمی کند. کینه یزید در حقیقت صرفا برای ریخته شدن اجداد مشرکش نمی باشد. در حقیقت  بغض و کینه یزید با اصل دعوت رسول خدا می باشد. از این جهت این که یزید می گوید:« امروز در مقابل آن روز» باید این جمله را این گونه معنا کرد امروز که بر زعم یزید کفر بر ایمان پیروز شد در مقابل آن روز که کفر از ایمان شکست خورد.

 به سر مستی یزید و افعال مستانه او را نباید صرفا در قالب یک سرور و خوشحالی که یک فاتح در جنگ به دست می آورد نگاه کرد؛ چرا که معاویه و یزید برای حفظ پایه های خلافت ننگین خویش بسیاری از بزرگان صحابه و محبین امیر المومنین و شیعیان ایشان را کشتند و یا به شهادت رساندند، اما در خصوص هیچ یک از این کشتار ها سرمست نمی شوند و این گونه اظهار شعف و شادی نمی کنند. کشتن امام حسین علیه السلام و اسارت اهل بیت مکرم آن امام شهید؛ در نگاه یزید اتمام جریان آل علی و پایان کار اهل بیت بود.

به گمان او دیگر بنی امیه به هدف خود رسید و اسلام به نفع ایشان مصادره شد و دیگر می تواند به بهانه اسلام بر مردم حکومت کند و رقیبی که ادعای محق بودن به خلافت داشته باشد در میان نیست. او با خاطری آسوده می نوشی می‌کرد؛ چرا که دیگر اسلام یعنی آنچه که بنی امیه می‌گوید و دین یعنی آنچه که یزید به آن فتوا دهد. گویی یزید یقین حاصل کرده بود که آرزوی دیرین معاویه با واقعه جانسوز عاشورا به ثمر نشسته است . آرزوی دیرین معاویه نبود جز اینکه نام رسول خدا را دفن کند. از این رو یزید آشکارا فریاد زد :« لعبوا هاشم با الملک فلا/ خبر جاء و لا وحی نزل» بنی هاشم (کنایه از پیامبر و امیر المومنین) با حکومت و ملک بازی کردند نه خبر آمده است و نه وحیی نازل شده است.

برای اینکه عمق فاجعهی ورود کاروان اسرا به شام را درک کنیم باید کمی از پیشینه این شهر و مردمان آن مطلع شویم:

بنی امیه بیش از چهل سال بر شام حکومت کرده بودند و فضای اعتقادی و فرهنگی شهر شام توسط بنی امیه مهندسی فرهنگی شده بود. بنی امیه که  هم چنان اصرار بر عقائد جاهلی خود داشتند پشت چهره نفاق  اسلام را وسیله ای برای حکومت  و قدرت سیاسی قرار داده بودند، اما پشت پرده بنی امیه مبارزه با اصل اسلام و رسول الله (ص) بود، اما تاکتیک بنی امیه برای مبارزه با اسلام در زمان‌های متفاوت، مختلف بود. زمانی طرح ترور پیامبر را ریختند و عملی نمودند هر چند در این کار ناموفق بودند، اما دست از توطئه برنداشتند و جنگ های مختلفی بر علیه اسلام به راه انداختند. پیامبر اکرم با حمایت امیرالمومنین علیه السلام بر تمام این مشکلات فائق آمد. بی شک اگر نبود شجاعت، رشادت و ایثار امیرالمومنین این خطرات از امت نو جوان اسلام رفع نمی شد.

پس از فتح مکه بنی امیه فهمید که نمی تواند در صحنه رویارویی نظامی، با پیامبر به ستیز بپردازد. از این رو چهره نفاق را برگزید و تاکتیک خویش را عوض کرد و در آستانه فتح مکه ابوسفیان منافقانه ایمان آورد، اما هیچ گاه از توطئه و کار شکنی بر علیه اسلام خسته نشد و پس از او آل ابو سفیان راه او را ادامه دادند.

نکته بسیار مهم در این میان که نشان از عمق کفر و اوج نفاق ایشان دارد این است که ایشان همواره در صدد انتقام جویی از شکست بدر و احد و در مقابل پیامبر داشتند. ایشان از آنجا که بر عقائد جاهلی خویش باقی بودند جنگ بدر را پایان یافته تلقی نکرده اند، از این رو تا جایی که توان داشت بر انتقام از بد و کشته های مشرک بدری از آل رسول الله تاکید داشتند و این غایت را به شدت پی گیری می‌کردند و از رئوس سیاست های کلی ایشان بود.

 جنگ پنهان با رسول خدا

چگونه می توان در امتی که محبوب ایشان رسول الله است و ایمان به رسول خدا رکن اعتقاد ایشان است، امتی که همه شرافت خویش را از رسول خدا به دست آورده اند با رسول خدا به مبارزه پرداخت؟ از این رو بنی امیه برای مبارزه با پیامبر باید راهی را بروند که مورد انکار قاطبه جامعه اسلامی قرار نگیرند . لذا به جای اینکه به شخص پیامبر حمله کنند به کسی که قرآن او را جان پیامبر می خواند حمله کردند. آری امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام نفس پیامبر است و شکستن شخصیت امیرالمومنین صلوات الله علیه یعنی شکستن شخصیت پیامبر و توهین به علی علیه السلام توهین به پیامبر است و از بین بردن معارف علوی همان نابود کردن دین رسول خدا است از این جهت است که نهایت تلاش خویش را برای مضمحل نمودن آثار  اهل بیت نمودند. تا جایی که امیرالمومنین علیه السلام را مورد لعن قرار داده و شیعیان و محبین ایشان را به شهادت رساندند و در نهایت گمان ایشان این بود که آخرین بازمانده از سلاله نبوی و آل علی علیه السلام حضرت اباعبد الله الحسین علیه السلام است. از این رو ایشان را در کربلا با این انگیزه به شهادت رساندند.

ایشان اکتفا به شهادت ابا عبدالله الحسین علیه السلام نکردند. برای اینکه پیروزی خویش را کامل کنند. خاندان عصمت و طهارت را به اوج ذلت برسانند و مستانه پیروزی خویش را جشن بگیرند، اهل بیت امام حسین علیه السلام را با ظلم و ستم اسیر کرده و به شهر شام وارد کردند. در نگاه یزید اسارت خاندان پیامبر پیروزی بر رسول مکرم اسلام بود. پیروزی بر آن پیامبر خدا به وسیله جنگ نهان و پشت پرده نفاق. هرچند شهادت مظلومانه امام حسین علیه السلام  ظلمی بزرگ بر رسول الله بود، اما هیچ گاه نباید ظلم بنی امیه در شام را فراموش نمود.

به نظر حسن بن علی الطبری، اهل بیت را سه روز پشت دروازه شام نگه داشتند، شهر را زیور بستند، به گونه‌ای که چشمی ندیده بود. سپس پانصد هزار نفر از مردم شام از زن و مرد با دف و طبل و بوق و دهل از خانه‌هایشان بیرون آمدند و در حالی که جامه نو پوشیده بودند و خود را آراسته بودند به دیدن اسرا رفتند.

سخنران : حجت الاسلام حسینی قمی

 

دریافت
حجم: 8.84 مگابایت

شعر خوانی شاعر اهل بیت ، آقای سید امیرحسین میرحسینی

 

 


دریافت
حجم: 3.05 مگابایت

 

 

 روزهای بعد از عاشورا هیچ واقعه مهمی غیر از محنت و اندوه اهل بیت در مسیر کوفه به شام دیده نشده و منابع موثق مطلب و واقعه مهمی را ذکر نکرده و خط نوشته ای در منابع و مقاتل اهل بیت یافت نشده است.

یازدهم محرم الحرام سال 61 ه.ق عمر سعد در سرزمین کربلا باقی ماند و به روایتی بر کشتگان سپاه امام حسین (ع) که هنوز تا ظهر روز یازدهم بدن مطهر آنها (امام (ع) و 72 تن یارانشان) بر زمین کربلا تدفین نشده بودند، نماز خواند و آنها را به خاک سپرد و اسرا را بر شترها سوار کرد.

عمر سعد در عصر عاشورا براى خوش خدمتى بیش‌تر به عبیدالله بن زیاد و خاندان بنى امیه ، دستور داد سر بریده امام حسین (ع) را با شتاب به کوفه ببرند و عبیدالله بن زیاد را از پایان یافتن غائله کربلا با خبر کنند.

ماموریت رساندن سر مقدس اباعبدالله الحسین (ع) با خولى بن یزید اصبحى و حمید بن مسلم بود. آنان شب به کوفه رسیدند. در آن هنگام دارالاماره نیز بسته بود. به همین جهت شب را در خانه خویش گذرانده و بامداد روز یازدهم سر مقدس امام حسین (ع) را نزد عبیدالله بردند.

سرهاى دیگر شهیدان را پس از بریدن و شست و شو دادن ، میان سرکردگان جنایتکار تقسیم کردند تا نزد عبیدالله برده و پاداش بگیرند و بدین وسیله به وى نزدیک شوند.

کاروان اسرای به جا مانده از فاجعه پس از شهادت امام حسین (ع) و یارانشان از کربلا حرکت کردند، امام زین العابدین (ع) در حال بیماری غل و زنجیر و بر شتر سوار شد، درحالیکه صدای شیون و گریه بانوان اسیر از قتلگاه بلند بود.

زینب کبری (س) با چشمانی اشک بار رو به بدن مطهر امام حسین (ع) گفت: به فدای آن که سپاهش رو دوشنبه غارت شد، به فدای آن کس که ریسمان خیامش را قطع کردند، به فدای آن کس که جان من فدای او باد، به فدای آن کس که با دلی اندوه ناک و با لبی عطشان او را شهید کردند، به فدای آن کس که از محاسنش خون می چکید.

در فرمایشات حضرت زینب (س) آمده است که شهادت امام حسین (ع) و غارت خیمه‌ها روز دوشنبه رخ داده است درحالیکه تاریخ نویسان روز عاشورا را روز جمعه یا شنبه دانسته‌اند، بنابراین ممکن است این کلام به دوشنبه‌ای اشاره داشته باشد که سقیفه بنی ساعده تشکیل شد تا سنگ بنای انحراف و گمراهی مسلمانان بنا نهاده شود.

آن که طرح بیعت شورا فکند         خود همان جا طرح عاشورا فکند

عمر بن سعد روز یازدهم محرم برای برپایی مجلس ابن زیاد به کوفه آمد و ابن زیاد با برپایی مجلسی با شکوه اذن عمومی داد و سر مقدس امام حسین (ع) را مقابل او قرار دادند و ابن زیاد نیز تبسم کرد و با چوبی به سر ایشان جسارت کرد...

سخنران روز یازدهم : حجت الاسلام رضا محمدی

دریافت
حجم: 10.3 مگابایت

شعر خوانی شاعر اهل بیت آقای میرحسینی:

دریافت
حجم: 3.04 مگابایت

 

سخنران روز عاشورا : آقای دکتر قنبری

 

دریافت
حجم: 11.3 مگابایت

قافله عشق به سرمنزل جاودان خویش نزدیک می شود… واین عاقبت کار عشق است . موکب امام به هر سوی که می رفت ، به سوی دیگرش سوق می دادند تا روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یکم هجری به کربلا رسید.

  سید بن طاووس نقل کرده است که: امام علیه‏ السلام چون به کربلا رسید، پرسید: نام این سرزمین چیست؟ همین که نام کربلا را شنید فرمود: این مکان جای فرود آمدن ما و محل ریختن خون ما و جایگاه قبور ماست. این خبر را جدم رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله به من داده است
سپس اصحاب امام(ع) پیاده شدند و بار و اثاثیه را فرود آوردند. سپاه حرّ نیز در ناحیه ی دیگری در مقابل امام اردو زدند
حضرت امام حسین(ع) اهل بیت خود را جمع کرده، نظری بر آنها افکند و گریست. سپس فرمود:" خدایا! ما را از حرم جدّمان راندند، و بنی امیه در حقّ ما ستم روا داشتند. خدایا! حق ما را از ستمگران بستان و بر دشمنان پیروز گردان".

امام حسین (ع) قسمتی از زمین کربلا را که قبر مطهرش در آن واقع می‌شد، از اهالیآنجا خریداری کرد و با آنها شرط کرد که مردم را برای زیارت راهنمایی کرده و زوار او را تا سه روز میهمان کنند

سعد بن ابى وقاص با خاندان رسول اکرم(ع) رابطه خوشى نداشت، حتى در شوراى عمر حق رأى را به عبدالرحمن بن عوف داد و بعد از کشته شدن عثمان با حضرت على(ع)بیعت نکرد. پسرش عمر بن سعد راه پدر را ادامه داد و با این خاندان که هادى امت بودند رابطه خوبى نداشت، ابن زیاد ملک رى رابه عمر سعد داده بود. چون ابن زیاد از خبر ورود امام حسین(ع) به عراق مطلع شد، قاصدى نزد عمر فرستاد که اول به جنگ حسین بن على(ع) برود و او را بکُشد، سپس به سمت شهر رى روانه شود.
عمر سعد نزد ابن زیاد آمد و گفت: مرا عفو نما. وى گفت: عفو مى کنم، لکن ملک رى را از تو مى گیرم. عمر سعد گفت: یک شب مهلت بده. در نهایت هواى ریاست رى بر او غلبه کرد و تصمیم به جنگ با امام(ع) گرفت و روز دیگر نزد ابن زیاد آمد و قتل امام حسین(ع)را عهده دار شد.
"
عمر بن سعد" یک روز پس از ورود امام (ع) به سرزمین کربلا؛ یعنی روز سوم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل کوفه وارد کربلا شد.
در این روز «عمر بن سعد» مردی به‌نام «کثیر بن عبدالله» که مرد گستاخی بود را نزد امام (ع) فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند، «کثیر بن عبدالله» به «عمر بن سعد» گفت: "اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم"؛ ولی عمر نپذیرفت و گفت :"فعلاً چنین قصدی نداریم.
هنگامی که وی نزدیک خیمه‌ها رسید، «ابو ثمامه صیداوی» (همان مردی که ظهر عاشورا نماز را به یاد آورد و حضرت او را دعا کرد) نزد امام حسین(ع) بود، همین که او را دید، رو به امام عرض کرد:"این شخص که می آید، بدترین مردم روی زمین است"، پس سراسیمه جلو آمد و گفت:"شمشیرت را بگذار و نزد امام حسین علیه‌السلام برو"، گفت: "هرگز چنین نمی‌کنم".
"
ابوثمامه" گفت: "پس دست من روی شمشیرت باشد تا پیامت را ابلاغ کنی"، گفت:"هرگز!"، ابوثمامه گفت: " پیغامت را به من بسپار تا برای امام ببرم، تو مرد زشت کاری هستی و من نمی‌گذارم، بر امام وارد شوی"، او قبول نکرد، برگشت و ماجرا را برای بن سعد بازگو کرد، سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پیکی دیگر از امام پرسید"برای چه به اینجا آمده‌ای؟"،حضرت در جواب فرمود: " مردم کوفه مرا دعوت کرده‌اند و پیمان بسته‌اند، به سوی کوفه می‌روم و اگر خوش ندارید، بازمی گردم …"



.

سخنران روز نهم : حجت الاسلام سید حمید میرباقری

دریافت
حجم: 8.57 مگابایت

شاعر اهل بیت آقای سید امیرحسین میرحسینی:

دریافت
حجم: 3.94 مگابایت

کاروان حسین علیه السلام همچنان به راه خویش می رود و از منزلگاههای زیر عبور می کند:

اجفر، زرود (همراهی زهیر بن قین با امام (ع)/ عدم همراهی و بازگشت عده ای از کاروان به نقل از تاریخ طبری) ، ثعلبیه (همراهی زهیر بن قین با امام (ع)/ عدم همراهی و بازگشت عده ای از کاروان به نقل از تاریخ طبری)، زباله(خبر شهادت عبدالله بن یقطر برادر رضاعی امام (ع)/ بازگشت عده ای دیگر از همراهان)، قاع، بطن عقبه (خواب دیدن امام که سگانی به او حمله می کنند و به یاران فرمودند من جز کشته شدن فرجامی نمی بینم)، واقصه ، شراف (نخستین محل برخورد با نیروهای عبیدالله (حربن یزید ریاحی) و پیشنهاد زهیر به امام مبنی بر جنگ با حر و سپاهیانش و نپذیرفتن امام )، ذوحسم (خطبه حضرت و سخنرانی افرادی نظیر زهیر، هلال و بریر)، بیضه (همراهی سپاه حر به موازات کاروان امام وخطبه آتشین و کوبنده امام) ، عذیب الهجانات (رفتن طرماح کاروان دار به منظور رساندن آذوقه به خانواده)، قطقطانیه ( ملاقات با عبیدالله بن حر جوفی) تا منزلگاه « قصر بنی مقاتل » (بیست و سومین منزل تا کربلا) و تا سرزمین طف هنوز یک منزل پیش روی اوست.

اینجا یک بار دیگر شب را فرود آمده اند تا در ساعات آخر شب باز مشک ها را پر آب کنند و رحل بردارند.

«عقبه بن سمعان» گوید: هنوز از قصر بنی مقاتل چندان فاصله نگرفته بودیم که آوای استرجاع امام در گوش شب پیچید: انا لله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین … و چند بار تکرار شد . کلام « استرجاع » نشانه ی  آن است که قائل را امری عظیم پیش آمده است . مگر امام را چه پیش آمده بود ؟

حضرت علی اکبر خود را شتابان به موکب امام رساند تا علت این امر را دریابد .امام فرمود:‌« هم اکنون خواب لحظه ای مرا در ربود و سواری بر من ظاهر شد که می گفت : این قوم می روند و مرگ نیز با آنان همراهی میکند. دانستم این خبر مرگ ماست که می دهند.» علی اکبر پرسید: « خدا بد نیاورد ، مگر ما بر حق نیستیم ؟» و امام فرمود : « آری ، والله که ما جز به راه حق نمی رویم . » علی اکبر گفت : « اگر اینچنین است ، چه باک از مردن در راه حق ؟‌» و آن همه این سخن درجان امام شیرین نشست که فرمود: « خداوند تو را از فرزندی جزایی عطا کند که هیچ فرزندی را از جانب پدر عطا نکرده باشد.» چون کاروان عشق در کشاکش آن بیراهه ای که به سوی کوفه می پیمودند به نینوا رسید ، سواری را دیدند که از افق کوفه می آید … بر اسبی اصیل ، با کمانی بر شانه . او « مالک بن نسر کِندی » بود که از کوفه می آمد. و چون نزدیک شد ، حُر و یارانش را سلام گفت و امام را اعتنایی نکرد . نامه ای از ابن زیاد برای حُر آورده بود که : « اما بعد ، هر جا که این نامه به تو رسید کار را برحسین سخت و تنگ کن و مگذار فرود آید جز در زمینی بی آب و علف … و بدان که این فرستاده من مأمور است که ازتو جدا نشود و همواره نگران باشد تا این امر را به انجام برسانی .» « یزید بن زیاد بن مهاجر کِندی » که یکی از اصحاب عاشورایی امام بود و خود را پیش از حُر به کاروان عشق رسانده بود ، به فرستاده ابن زیاد گفت: « ثکلتک امک … مادرت بر تو بگرید ، به چه کار آمده ای ؟ » جواب داد : « به کاری که اطاعت از پیشوایم باشد و عمل بر پیمان بیعتی که با او بسته ام .» یزید بن مهاجر کِندی گفت : « عصیان آفریدگارت کرده ای و اطاعت از امامت، اما در طریق هلاکت خویش ننگ و جهنم خریده ای که امام پلید تو مصداق این کلام الهی است که وجعلناهم ائمه یدعون الی النار. او تو را به سوی آتش می بردآنجا سرزمین خشک و بی آب و علفی بود در نزدیکی نینوا . حُر بن یزید از امام خواست که در همان جا فرود آیند . امام گفت : « ما را بگذار که در یکی از قریه های نزدیک فرود آییم ،‌نینوا ،‌ غاصریه و یا شفیهحُر که هنوز « حُر» نگشته بود ، گفت: « نه ، نمی توانم ؛ این مرد را به مراقبت من گماشته اند.» زهیر بن قین گفت : « ای فرزند رسول الله ، جنگ با اینان سهل تر از جنگ با کسانی است که ازاین پس به مقابله ما می آیند . » و حسین فرمود : « من نیستم آن که جنگ را آغاز کند

دسته بندی ها

حدیث هفته

حدیث پنجاه و پنجم

امام صادق سلام الله علیه :

بِرُّوا آباءَکُمْ یَبِرَّکُمْ اَبْناؤُکُمْ.

به پدر و مادر خود نیکى کنید، تا فرزندانتان به شما نیکى کنند

کافى ، ج 5، ص 554 ، ح 5؛ میزان الحکمه، ج 10، ص 167