مؤسسه قرآن و عترت علی بن موسی الرضا (ع)

.:: یا علی بن موسی الرضا (ع) ::.


صحبت ما در جلسۀ گذشته به این مقطع از تاریخ اسلام رسید که بعد از درگذشت رهبرعالیقدر اسلام(ص) ، توسط برخی از بزرگان مهاجر و اکابر اصحاب پیغمبر اکرم (ص) در تبانی با یکدیگر ، کودتایی به راه افتاده شد و مسیر امامت و خلافت اسلامی را از آن راه و طریقی که پیغمبر اکرم (ص) معین فرموده بود خارج کردند .خیرخواهی شخصیتهای موثر مسلمانها هم در بازگرداندن اوضاع و اصلاح انحرافات و پر کردن شکافی که در امت اسلامی به وجود آمده بود نا فرجام ماند و مولای ما امیرالمومنین (ع) ناچارا برای توجیه بزرگان مهاجر و انصار و این که حجت هم بر آنها تمام شده باشد، شبانه حضرت صدیقه طاهره(س) واهل بیت نورانی خودشان را به در خانه های آنها می رساندند اما نتیجه ای بدست نیامد . بدون تردید حضور شبانۀ امیرالمومنین (ع) و حضرت بانوی بانوان عالمین در مقابل منازل بزرگان انصار برای خود امیرالمومنین (ع) سخت تر از بقیه و طاقت فرساتر از دیگران بود . بطوری که اگر شما در لابلای اوراق تاریخ نگاه کنید می بینید وقتی بعضی از بدخواهان امت اسلامی ، وجود مقدس او را بخاطر این اقدامات زبان زخم می زنند ، امام گاهی دفاع می کند و گاهی هم مظلومانه و غریبانه تحمل می کند و پاسخی ارائه نمی کند .

ابن ابی الحدید در جلد اول شرح نهج البلاغه ص135 یک نامه ای را از معاویه بن ابی سفیان به امیرالمومنین (ع) بازگو کرده که در فرازی از آن اینطور نوشته شده:" تو همان کسی هستی که بعد از بیعت با ابو بکر زنت!! را بر درازگوشی سوار می کردی و دستهای دو پسرت؛ حسن(ع) و حسین (ع) را می گرفتی و از اهالی بدر می خواستی که ترا علیه مصاحب پیغمبر یاری کنند، و به استثنای 4 یا 5 نفر ، هیچکس ترا اجابت نکرد . در حالیکه اگر به حق بودی! دیگران هم به تو پاسخ می دادند."

 این نامه ها برای امیرالمومنین(ع) خیلی سنگین بود .نامه های خیلی بی ادبانۀ معنا دار و درعین حال جزیی از برنامه های براندازی آشکار و پنهان جبهۀ ضد توحید در دوران حیات نورانی امیرالمومنین (ع) است.  

یعقوبی در جلد 2 تاریخ خودش ص116 روایت کرده : محصول تلاش های شبانۀ امیرالمومنین (ع) و حضرت صدیقۀ طاهره(س) این شد که چهل نفر او را اجابت کردند . و توافق شد که این چهل نفر فردا روز با موهای حلق شده و تراشیده شده با شمشیر آخته و آماده خودشان را به امیرالمومنین (ع) برسانند و دنبال احقاق حق باشند ولی صبح

ادامه مطلب

قال النبی(ص) : الحسنُ و الحسینُ خیرُ اهلِ الارضِ بَعدِی و بعدَ اَبِیهما و اُمُّهما اَفْضَلُ نِساءِ اهلِ الارض.

پیامبر اکرم(ص) فرمود: حسن و حسین بعد از من و پدرشان بهترین اهل زمین‌اند و مادرشان برترین زنان اهل زمین است.

قال النبی(ص) : فاطِمةُ اَعَزُّ الناسِ علیَّ.

پیامبر اکرم(ص) فرمود: فاطمه عزیزترین و محبوب‌ترین مردم برای من است.

گفتگوی ما به اینجا رسید که تعدادی از اصحاب پیغمبر و امیرالمومنین (ع) از پیشامد به سختی ناراحت بودند پس از مشاوره و گفتگو با هم تصمیم گرفتند که بعد از مذاکره و گفتگوی با امیرالمومنین (ع) جبهۀ مقابلۀ خودشان را با جریان کودتا را پی گیری کنند . رای و نظر امیرالمومنین (ع) هم به این قرار گرفت که آنها در مجامع و مجالس حاضر شوند و با آنها مناظره و گفتگو داشته باشند . لذا با امر و رهنمود امیر (ع) اصحاب بزرگوار در مسجد نبوی حاضر شدند و راه انذار و گفتگو را پیش گرفتند . فضای مسجد و فضای مدینه هم یک فضای انتخاباتی بود . بیعت گرفتن و رای جمع کردن ، مثل همان شرایطی که در هر فضای انتخاباتی ممکن است وجود داشته باشد. گروه گروه از مهاجر و انصار با ابی بکر بن ابی قحافه وارد بیعت می شدند . ابوبکر هم بر فراز منبر پیغمبر اکرم اسلام (ص) سرخوش ریاستی بود که در همین فاصلۀ کم و کوتاه هم دریافت کرده بود که در مسیر ریاست او موانع مهمی وجود نخواهد داشت . یعنی این درک هم برای او به وجود آمده بود .

دوستان امیرالمومنین (ع) هم وقتی وارد مسجد شدند خودشان را به نزدیکترین جای ممکن به منبر رسول خدا رساندند و در اطراف منبر و محل استقرار ابی بکر ، تجمع پیدا کردند . و اولین فرصتی که به دست آمد خالد بن سعید بن عاص قیام کرد ( من بخشها و فرازهایی از این مجموعه گفتگوها را برای شما برگردان کرده ام عرض می کنم . بقیه اش هم در مصادر و مآخذی که عرض می کنم هست. اگر خواستید کاملش را هم می توانید ملاحظه بفرمایید . برای اینکه رعایت امانت هم بشود من پایبندی خودم را به متن حفظ می کنم و تحلیل خودم را جدا و اصل گفتگو را هم مستقلا برای شما عرض می کنم .)

خالد بن سعید مستقیما ابوبکر را بر فراز منبر پیغمبر اکرم (ص) مخاطب قرار می دهد . و به او گفت : از خشم و غضب خداوند ترسان باش .( به این عبارتها خوب دقت کنید ) ابن ابی قحافه ! تو خود مواضع و بیانات رسول خدا را در رابطۀ با علی بن ابیطالب می دانی . آیا روز بنی قریظه را فراموش کرده ای ؟  آن زمانی­که همۀ ما در اطراف رسول خدا بودیم و آن حضرت در آن شرایط سخت خطاب به بزرگان اصحاب فرمود : ای گروه مهاجر و انصار ، من برای شما وصیتی دارم , فرمانی را در این مقام و در این مکان به شما ابلاغ می کنم که شما باید حتما آن را بشنوید و هم قبول کنید و آن پیغام اینست که بعد از من ، علی ، امیر و فرماندۀ شما و جانشین بعد از من در میان شماست . این را بدانید ، بپذیرید ، و در آن تردید نکنید که این امر را خدای علی اعلی به من ابلاغ فرمود . و اگر شما وصیت مرا در مورد علی پاسداری نکنید و به یاری او نشتابید در تکالیف و احکام خودتان اختلاف کرده اید ! یعنی در عبادت هایتان خلل وارد می شود . دیانت شما دچار اختلال و شورش خواهد شد و بدها و  بدکارگان امت بر شما مستولی خواهند شد . بدانید اهل بیت من وارث امامت و رهبری من و قیام کنندگان به امر من هستند . بعد با صدای بلندتر و رساتری ادامه داد : پسر ابی قحافه ! آیا به خاطر داری بعد از همین سخنان بود که پیغمبر اکرم اسلام (ص) دست به دعا برداشت و از خداوند متعال درخواست کرد تا حافظان وصیت او را در زمرۀ یاران آن حضرت و رستگاران امت قرار دهد و از خداوند متعال خواست تا بدعهدها و ظلم کنندگان به اهل بیتش را از بهشت الهی محروم بسازد؟ ( این سوال را  خالد بن سعید از ابی بکر بن ابی قحافه کرد ) طبیعتا باید ابوبکر پاسخ  می داد . اما آن کسی که در مقام پاسخ بر آمد

ادامه مطلب

 قال النبی(ص) : اِنَّ فاطمةَ مِنّی وَ هی نُورُ عَینی و ثَمرةُ فؤادی یَسُوؤنی ما ساءَها و یَسُرُّنی ما سَرَّها.

پیامبر اکرم(ص) فرمود: همانا فاطمه پاره تن من است و او روشنایی چشمانم و میوه قلب من است، آنچه او را بیازارد مرا آزار می‌دهد و آنچه او را خوشحال کند مرا خوشحال می‌کند.
فرج اقا


گفتگوی ما درجلسۀ گذشته به اینجا رسید که فتنه گری های ابوسفیان در فضای ملتهب مدینۀ بعد از پیغمبر اکرم (ص) و متعاقب کودتای سقیفۀ بنی ساعده با عکس العمل شدید امیرالمومنین علی (ع) مواجه شد. و بزرگ آل امیه درحالی که ازخانۀ امیر المومنین علی (ع) مایوس و ناامید خارج می شد زشت ترین عبارتها و بی ادبانه ترین کلمات را بیان کرد و از خانه بیرون رفت .

طبیعی بود که هیچ اعتمادی به ابو سفیان نباشد و برای اینکه ابوسفیان می توانست به اعتبار توانایی های کمّی و کیفی که در خاندان او بود ماجرای سقیفۀ بنی ساعده را در نطفه خفه کند , اصلا کار را به امیرالمومنین (ع) هم نکشد ؛ کار را هم به مسجد نکشاند اما تاریخ اینطور دلالت می کند که ابو سفیان پس از اینکه اطمینان حتمی به، به سرانجام رسیدن کار سقیفۀ بنی ساعده پیدا کرد و دانست که در امر بیعت با ابو بکر و زمامداری تقریبا موانع بسیار کمی وجود دارد به خانۀ امیر المومنین (ع) وارد شد . برای چه ؟ برای فتنه انگیزی . برای افساد در بین امت . و او هم می دانست که امیر المومنین (ع) منزل است و تا کار به سرانجام نرسد کاری که مربوط به امیر المومنین (ع) هست از خانه بیرون نخواهد آمد . چرا ؟اولا برای اینکه امیرالمومنین (ع) مسئولیتی مهمتر از تجهیز و دفن پیغمبر اکرم اسلام (ص) برای خودش قائل نبود. و واقعا هم موضوعی مهمتر از این در آن شرایط وجود نداشت . دوم اینکه به جز تعداد انگشت شماری از اصحاب به استثنای اهل بیت تقریبا بقیۀ مردم به نوعی فرهنگ و جریان سقیفۀ بنی ساعده را پذیرفته بودند و راهی برای تغییر شرایط به قدرت قهریه و غلبه وجود نداشت . این را هم ابوسفیان به فراست می دانست لذا اگر امیرالمومنین (ع) در چهارچوب خواست ابوسفیان وارد عمل می شد و به اعتماد حرف و قول او دست به عملیات می زد عملا راه و رسم پیغمبر اکرم و هدایت الهی در بین بندگان برای همیشه از بین می رفت و جمع می شد .      

امیرالمومنین (ع) هم حق الهی خودش را غضب شده می دید برای وجود مقدس او این اتفاق به مراتب سخت و تلخ تر از بقیه بود. اما آیندۀ اسلام و صیانت از اهل بیت رسالت و اصحاب صدیق پیغمبر اکرم اسلام تنها راهکاری بود که می­توانست آیندۀ اسلام را صیانت کند و آیندۀ اسلام ر ا ضمانت کند لذا امیرالمومنین (ع) در نهایت هوشمندی هم بیعت ابو سفیان را نپذیرفت و هم عباس بن عبد المطلب را قبول نکرد . هر دوی اینها را . در مورد ابو سفیان تکلیف امیرالمومنین (ع) روشن بود یعنی امام اعتقاد حتمی داشتند که ابوسفیان هرگز به وادی ایمان وارد نشده است و اگر وارد خانۀ ایشان هم شده و این عبارتها را به زبان  می آورد برای این است که فرصت را برای انهدام بنای اسلام از طریق حذف اهل بیت رسالت و به خاک و خون کشیده شدن حتی قاطبۀ مسلمانان ؛ عدد و رقم هم برای اینها مهم نبود که حالا از طرفین چقدر کشته شوند ! مهم این بود که راه توحید برچیده شود . ابوسفیان این فرصت را بسیار مناسب تشخیص داده بود . اگر این فرصت در اختیار او قرار می گرفت عملا به آرزوهایش رسیده بود. آنچه که بعد ها پسرش معاویه و نوه اش یزید انجام دادند از ناحیۀ خود ابوسفیان و بلافاصله بعد از درگذشت پیغمبر اکرم اسلام (ص) عملیاتی می شد . شما در بعضی از مصادر و مآخذ می بیند مثلا یزید بن معاویه یا خود معاویه در بعضی جاها رجزخوانی می کنند , حذف اهل بیت را , واقعۀ جانسوز عاشورا را جزو مفاخر خودشان بیان می کنند برای این است که این در متن استراتژی های آل ابو سفیان و آل امیه است . واقعا ابو سفیان هم به دنبال همین فرصت بود که آنچه را که در کربلا بعدا تحقق پیدا کرد در مدینه قبل از دفن پیغمبر اکرم اسلام انجام می شد . اینها اینکار را می خواستند انجام دهند . و برد نهایی آنها هم همین بود که در زمان درگذشت پیغمبر اکرم (ص) و حتی قبل از دفن پیغمبر اکرم اسلام (ص) این موضوع را عملیاتی کنند . برای چه ؟ برای اینکه چند تا دستاورد داشت :

ادامه مطلب

در گفتگوی تاریخی خود به اینجا رسیدیم که اجتماع سقیفۀ بنی ساعده برگزار شد و در حالی سقیفه به فرجام رسید که به استثنای ابوبکر ابن ابی قحافه هیچ کسی از دستاورد سقیفه رضایت به دست نیاورد و اثار شکست و ناراحتی و پریشانی آن حادثۀ دردناک هرگز از ذهن حتی بزرگان کودتا هم بر طرف نشد . مرحوم شیخ مفید در ص 43 کتاب الجمل نوشته که : بادیه نشینان عرب به علت نا امن بودن جاده ها و مسیرها مجبور بودند دسته جمعی طی طریق کنند . در آن روز سقیفۀ بنی ساعده هم مردان قبیلۀ بنی اسلم به صورت دسته جمعی وارد مدینۀ پیغمبر شدند برای اینکه ارزاق و خواروبار و نیازها و مایحتاج خودشان را از بازار مدینه تدارک ببینند . ورود آنها در مدینه و تقارن آن با ماجرای سقیفۀ بنی ساعده باعث شد که عمر بن الخطاب از آنها برای گرفتن بیعت از مابقی مردم استفاده کند و به آنها هم وعده داد که اگر کار بیعت با ابوبکر به سر انجام رسید خواروبار و ارزاق آنها را یا سبد کالای آنها را به آنها تحویل دهد و آنها را به شهر و دیار خودشان برگرداند . بنی اسلم از پیشنهاد عمر استقبال کردند لذا هم خودشان بیعت کردند و هم به تعبیر مرحوم شیخ مفید دامن های عربی خودشان را به کمر بستند و به زور و اجبار با هر کسی که برخورد می کردند یا مواجه می شدند دستش را در دست ابی­بکر می گذاشتند و از آنها بیعت می گرفتند . و عملا امر حکومت ابی­بکر به قدرت قهر و غلبۀ مردان بنی اسلم بود که تحقق پیدا کرد و استوار شد .

ابن ابی الحدید در جلد 6 شرح نهج البلاغه ص219 روایت کرده : بعد از خاتمۀ کار در سقیفۀ بنی ساعده ، ابی بکر بن ابی قحافه به اتفاق عده ای راهی مدینه شدند . عمر پیشاپیش آنها بود و با تندخویی فریاد می زد ( بعد این عبارت را به کار می برد که )اطراف لبهای او کف سفید بسته بود . این نشان دهندۀ غیر عادی بودن ماجرا؛ اضطراب داشتن آنها ؛ نگران بودن آنها و در عین حال اهمیت این موضوع برای گردانندگان این فتنۀ بزرگ بود و هیچ کسی هم از کنار عمر رد نمی شد إلا اینکه به زور و به تحکم وادار به بیعت شده باشد . لذا ادامۀ بیعت از سقیفۀ بنی ساعده ای که در آن هرگز اجماع به دست نیامد . یعنی در خود سقیفه سر جمع در بهترین آمار چهار پنج نفر مهاجرین بیشتر نبودند . از انصار هم عدۀ کمی در آنجا بودند . آنجا اجماع به دست نیامد ، این اجماع را کشاندند و آوردند در خیابان و در کوچه ها و بعد با همین شیوه ای که اهل تاریخ پیش روی ما گذاشته­اند بیعت با ابوبکر را به طرف اجماع و عمومی شدن حرکت دادند . مرحوم علامه مجلسی هم درجلد 28 بحارالانوار ص235 همین گزارشات را تایید می کند . که مردان قبیلۀ اسلم در روز سقیفه برای خرید خوارو بار آمده بودند . بعد این را هم اضافه می کند که : ازدحام بنی اسلم به قدری زیاد بود که عبور و مرور در کوچه های مدینه به سختی انجام می شد .

ادامه مطلب
مادر سادات در کلام رهبری- 3

عربها به حافظه خوش معروف بودند. یک نفر میآمد یک قصیده هشتاد بیتی میخواند، بعد از این‌که جلسه تمام میشد، ده نفر میگرفتند آن را مینوشتند. این قصایدی که مانده، غالباً این‌گونه مانده است. اشعار در نوادی - یعنی آن مراکز اجتماعی - خوانده میشد و ضبط میگردید. این خطبه‌ها و این حدیثها، غالباً این‌گونه بود. نشستند، نوشتند و حفظ کردند و این خطبه‌ها تا امروز مانده است. کلماتِ مفت در تاریخ نمی‌ماند؛ هر حرفی نمی‌ماند. این‌قدر حرفها زده شده، آن‌قدر سخنرانی شده، آن‌قدر مطلب گفته شده، آن‌قدر شعر سروده شده؛ اما نمانده است و کسی به آنها اعتنا نمیکند. آن چیزی که تاریخ در دل خودش نگه میدارد و بعد از هزاروچهارصد سال هر انسان که مینگرد، احساس خضوع میکند، این یک عظمت را نشان میدهد. به نظر من، این برای یک دخترِ جوان الگوست.
 
شما راست میگویید؛ تقصیر ما متصدّیان این امور است. البته منظورم امور دولتی نیست؛ منظورم امور معنوی و دینی است که این جوانب را، آن چنان که باید و شاید، درست در مقابل نسل جوان قرار نداده‌ایم؛ اما شما خودتان هم میتوانید در این زمینه‌ها کار کنید. همه زندگی ائمّه از این قبیل دارد.
 
زندگی امام جواد علیه‌السّلام هم الگوست. امام جواد علیه‌السّلام - امامی با آن همه مقامات، با آن همه عظمت - در بیست‌وپنج سالگی از دنیا رفت. این نیست که ما بگوییم؛ تاریخ میگوید؛ تاریخی که غیر شیعه آن را نوشته است. آن بزرگوار، در دوران جوانی و خردسالی و نوجوانی، در چشم مأمون و در چشم همه، عظمتی پیدا کرد. اینها چیزهای خیلی مهمّی است؛ اینها میتواند برای ما الگو باشد.
 
البته در زمان خودمان هم الگو داریم. امام الگوست. این جوانان بسیجی ما الگو هستند؛ هم کسانی که شهید شدند، و هم کسانی که امروز زنده‌اند. البته طبیعت انسان این‌گونه است که درباره کسانی که رفته‌اند و شهید شده‌اند، راحت‌تر میشود حرف زد. ببینید چه الگوهایی میشود پیدا کرد! ما در جنگ کسانی را دیدیم که از شهر یا از روستای خودشان بیرون آمده بودند؛ در حالی که یک آدم کاملاً معمولی به نظر میرسیدند. اشاره کردم که آن رژیم نمیتوانست استعدادها را رشد دهد، یا به بروز بیاورد. اینها در آن رژیم یک آدم معمولی بودند؛ اما در این نظام، به میدان جنگ - که میدان کار بود - آمدند؛ ناگهان استعدادشان بروز کرد و یک سردار بزرگ شدند، بعد هم به شهادت رسیدند. از این قبیل زیاد داریم.
چند سال پیش، شرح حال اینها را در جزوه‌هایی به نام «فرمانده من» مینوشتند؛ خاطرات جوانان از فرماندهانشان در جبهه بود. نمیدانم اینها ادامه پیدا کرد یا نه؟ یک داستان کوتاه، یا یک خاطره کوچک را نقل کرده‌اند، آن خاطره عظمت این شخصیت را به انسان نشان میدهد. اینها میتوانند الگو باشند. البته در شخصیتهای علمی خودمان، در شخصیتهای ورزشی خودمان، در شخصیتهای ادبی خودمان، در شخصیتهای هنری خودمان، میشود الگوهایی پیدا کرد؛ شخصیّتهایی که انصافاً برجستگیهایی دارند.
 
البته انسان هم الگو را با معیارهای خودش انتخاب میکند. من خواهش میکنم هر الگویی که خواستید انتخاب کنید، معیار «تقوا» را که توضیح دادم، حتماً در نظر داشته باشید. تقوا چیزی نیست که بشود از آن گذشت. برای زندگی دنیوی هم تقوا لازم است؛ برای زندگی اُخروی هم تقوا لازم است.
و اما این‌که چه شخصیتهایی روی من اثر گذاشته‌اند، باید بگویم شخصیهای زیادی بودند. آن کسی که در دوره جوانی من خیلی روی من اثر گذاشت، در درجه اوّل، مرحوم «نوّاب صفوی» بود. آن زمانی که ایشان به مشهد آمد، حدوداً پانزده سالم بود. من به‌شدّت تحت تأثیر شخصیت او قرار گرفتم و بعد هم که از مشهد رفت، به فاصله چند ماه بعد، با وضع خیلی بدی شهیدش کردند. این هم تأثیر او را در ما بیشتر عمیق کرد. بعد هم امام روی من اثر گذاشتند. من قبل از آن‌که به قم بیایم و قبل از شروع مبارزات، نام امام را شنیده بودم و بدون این‌که ایشان را دیده باشم، به ایشان علاقه و ارادت داشتم. علّت هم این بود که در حوزه قم، همه جوانان به درس ایشان رغبت داشتند؛ درس جوان‌پسندی داشتند. من هم که به قم رفتم، تردید نکردم که به درس ایشان بروم. از اوّل در درس ایشان حاضر میشدم و تا آخر که در قم بودم، به یک درس ایشان مستمرّاً میرفتم. ایشان هم روی من خیلی اثر داشتند. البته پدرم در من اثر داشت، مادرم در من خیلی اثر داشت. از جمله شخصیتهایی که عمیقاً روی من اثر گذاشته، مادرم است؛ خانم خیلی مؤثّری بود.

مختصر درباره ای از ما

مؤسسه قرآن و عترت علی بن موسی الرضا (ع)
مؤسسه قرآن و عترت علی بن موسی الرضا (ع)

دسته بندی ها

حدیث هفته

حدیث 71

پیامبر اکرم (ص)

أحسَنُ النّاسِ أیمانا أحسَنُهُم خُلُقا وألطَفُهُم بِأَهلِهِ، وأنا ألطَفُکُم بِأَهلی.

نیک ایمان ترینِ مردمان ، کسى است که خوش اخلاق ترینِ آنها باشد و با خانواده اش مهربان تر باشد ، و من ، مهربان ترین شما با خانواده ام هستم .

عیون أخبار الرضا علیه السلام : ج ٢

بایگانی